غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )

434

تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )

بدر بن حسنويه شرط استقبال بجاى آورده با فوجى از ابطال رجال در ملازمت سيده روى توجه برى نهاد و مجد الدوله بمقاتلهء مادر اقدام نموده باتفاق وزير اسير و دستگير شد و سيده پاى بر مسند استقلال نهاده بدر بن حسنويه را خشنود و شاكر اجازت مراجعت داد و در باب معمورى بلاد و رفاهيت عباد كوشيده از لوازم نصفت دقيقه‌اى نامرعى نگذاشت روز باز در پس پردهء رقيق نشستى و با وزير و عارض بيواسطه سخن گفتى و در جواب ايلچيان ملوك عاليشأن كلمات سنجيده بر زبان آوردى نقل است كه در آن اوقات سلطان محمود غزنوى قاصدى نزد سيده فرستاده پيغام داد كه در مملكت عراق خطبه و سكه بنام من موشح ساز و الا مستعد ميدان قتال باش سيده چون اينسخن از ايلچى سلطان شنيد فرمود كه تا شوهر من در حيات بود پيوسته انديشه‌مند بودم كه اگر حضرت سلطان برين موجب اشاره فرمايد چه چاره توان كرد اما حالا ازين دغدغه فراغت يافته‌ام زيرا كه سلطان پادشاهيست بكمال عقل و فراست موصوف ميداند كه كار جنگ در غيب است اگر بر من ظفر يابد او را چندان نامى نبود چه بر بيوه‌زنى غالب گشته باشد و اگر از من منهزم شود رقم اين عار تا دامن روزگار بر صحيفهء حال او باقى ماند زيرا كه مردم گويند كه پادشاهى بدين قوت با ضعيفه مقاومت نتوانست كرد و چون ايلچى به خدمت سلطان بازگشته اين جواب را عرض كرد محمود تأمل نموده از سر آن عزيمت درگذشت و پس از آنكه سيده روزىچند باستقلال حكومت فرمود از سر جريمهء پسر تجاوز كرد و بار ديگر مجد الدوله افسر ايالت بر سر نهاد اما عنان اختيار بدستور پيشتر در قبضهء اقتدار سيده بود و سيده برادر مجد الدوله شمس الدوله را حاكم همدان ساخت و ابو جعفر كاكويه را برياست اصفهان فرستاد تا او در حيات بود ممالك مجد الدوله رونقى تمام داشت و چون سيده فوت شد هرج‌ومرج بقواعد امور مملكت راه يافته در اوايل سنهء عشرين و اربعمائه سلطان محمود غزنوى بعراق شتافت و آنولايات را مسخر گردانيد و مجد الدوله و پسرش را با خواص گرفته مقيد بغزنين فرستاد در روضة الصفا مسطور است كه در وقتى كه دست اقتدار محمود غزنوى بساط حكومت مجد الدوله ديلمى را درنوشت مكتوبى بقادر خليفه نوشت مضمون آنكه چون ما برى رسيده مجد الدوله را مقيد گردانيديم در حرمسراى او پنجاه زن آزاد يافتيم و از آن جمله سى و چند زن مادر فرزند شده بودند از وى پرسيدم كه با اين عورات بكدام مذهب مصاحبت ميكردى جواب داد كه عادت اسلاف ما چنين بوده بنابرآن او را با جمعى از نزديكان بغزنين فرستاديم و طايفه‌اى از بدباطنان را كه ملازمش بودند بر دار اعتبار كشيديم و معتزلهء رى را به طرف خراسان كوچانيديم القصه چون سلطان محمود بر وجهى كه سابقا مسطور شد بعد از فتح بلاد عجم عرب پسر خود مسعود را آنجا گذاشته رايت مراجعت برافراشت مدت سلطنت مجد الدوله و مادرش قرب سى و نه سال بود